برخورد فوکویی با مساله جنسیت بدون در نظر گرفتن دیدگاه
پسامارکسیستی پس از فوکو و به ویژه نقد بودریار از فوکو ناقص و سطحی باقی میماند.
درواقع نظرگاه فوکو هرگز به اندازهی کافی رادیکال نبوده است. کاربست روش فوکو جز
به عمل خرد و جز در ساحت فرهنگی نمیانجامد. فوکو کلانروایتها و فراگفتارها را
به رسمیت نمیشناخت و معتقد بود قدرت از طریق ساختارهای خرد همچون زندان،
بیمارستان، دانشگاه، اتاقخواب و غیره اعمال میشود و هر جا که قدرت وجود دارد
مقاومت در برابر آن نیز به چشم میخورد. به این ترتیب نتیجهی ناگزیر روش فوکو این
است که مقاومت در برابر قدرت تنها به صورت خرد و توسط گروههای حاشیهای از قبیل
همجنسبازان، فمینیستها، کمونیستها و دیگر گروههای سرکوب شده اعمال میشود.
بنا به عقیدهی فوکو جنسیت به گفتار و نوشتار جنسی و شهوانی تبدیل شده است که شامل
مناسک و رفتارهای ویژهای است که موجب تمایز هنجارهای جنسیتی از ناهنجاریها میشود.
بودریار معتقد است قدرت در معنای فوکویی آن وجود ندارد.
قدرتی که فوکو تعریف میکند انباشته شده و در نهایت در اثر تعارضهای درونی خود از
بین میرود. به نظر بودریار قدرت چیزی است که مبادله میشود. مبادله نه به معنی
اقتصادی آن بلکه به این معنی که قدرت در مسیر یک چرخهی بازگشتپذیر فریبندهگی،
چالش و نیرنگ (نه یک محور و نه یک بازپخشی بینهایت بلکه یک چرخه) اجرا و اعمال میشود.
و اگر قدرت به این معنی قابل مبادله نباشد خیلی ساده ناپدید میشود. باید گفت که
قدرت [که تبدیل به وانمودهها شده است] میفریبد ... فریبندگی قدرت از بازگشتپذیری
است که آن را احاطه کرده و این گونه چرخهی نمادین کمینهای را برقرار میسازد.
بودریار مینویسد: «این روزهها دیگر کسی نمیگوید «تو
روحی داری و باید نجاتش دهی» بل این که «تو فطرتی جنسی داری و باید بدانی چه طور
از آن استفاده کنی» «تو ناخودآگاهی داری و باید یاد بگیری چه طور آزادش کنی» «تو
تنی داری و باید بدانی چه طور از آن لذت ببری» «تو لیبیدویی داری و باید بدانی چه
طور خرجش کنی» (فوکو را فراموش کن)
به نظر بودریار در زمان ما جنسیت مرده است. زیرا هر چیزی
به صورت جنسیت درآمده است. تصاویر، نمادها و تبلیغات جنسی همه جا حضور دارند و
جنسیت دیگر رفتار خصوصی فردی و شخصی نیست. بلکه یک زبان باز، آزاد، تشویق شده، بیقیدوبند
و قراردادی است. فرمانی است برای رها کردن میل از طریق نشانهها و مدلولها و از
این رو هر چیزی جنسیت است و هیچ چیز جنسیت نیست.
وی در «اغوا» ضمن بر شمردن مناسک عاشقانهی درباری قرون
وسطا، بازی ِ به تعویق انداختن ارگاسم را اغوا مینامد که جریانی زنانه است. از
سوی دیگر به نظر وی عمل جنسی همواره حول فالوس میگردد و بنابراین حق با فروید است:
در جریان عمل جنسی همه چیز مردانه است، هیچ تخیلی وجود ندارد تنها یک جنسیت هست و
یک لیبیدوی واحد. جنسیتی مردانه که اغوای زنانه را خواب میکند. از آنجا که اغوا
مرکب از نشانهها و نمادهاست نشان تسلط بر دنیای نمادها به شمار میرود. اما عمل
جنسی نه عملی طبیعی و نشان تسلط بر واقعیت است. اغوای زنانه متکی بر عناصر ساختگی
است: مد، آرایش، تور و پوشیدهگی برهنه. تنها از طریق اغواست که میتوان نرینهگی
را برانداخت و این داغترین اغواست. اما به نظر بودریار اغوای سرد هم وجود دارد
اغوایی که نرینهگی را نه تضعیف میکند و نه بر میاندازد اغوای ناشی از فیلم،
تلویزیون، اینترنت و غیره.
در گفتار فوکو باید در نظر داشت که باور نداشتن به کلانروایتها
و فراگفتارها خود یک فراگفتار است که محصول جامعهی سرمایهداری است. لکان با
استفاده مفهوم بیگانهگی مارکس نشان داد که فراگفتار سرمایهدارانه سوژه را به
ابژهی لذت فرومیکاهد. سوژه در فراگفتار سرمایهدارانه نه با سوژهی دیگر که با
ابژهی لذت رابطه برقرار میکند و خود نیز ابژهی لذت دیگری واقع میشود. بودریار
نزدیک به همین رویکرد لکان مینویسد: «اجبار به جریان و سیلان و گردش شتابناک امور
روانی، جنسی یا بسته به تن بدل دقیق آن نیرویی است که نرخ روز را تعیین میکند:
سرمایه باید به گردش بیافتد، ثقل و هر نقطهی ثابتی باید ناپدید شود، زنجیرهی
سرمایهگذاری و بازسرمایهگذاری هرگز نباید قطع شود، ارزش اقتصادی باید هماره از
همه سو پرتوافکن باشد و این همان شکلی است که ارزش اقتصادی اکنون در قالب آن تحقق
مییابد. این قالب سرمایه است و میل جنسی سرلوحه و الگوی پدیدار شدن سرمایه در سطح
تنهاست.» (فوکو را فراموش کن)
به نظر لکان در فراگفتار سرمایهدارانه، لذت نه از سوژه که
از ابژهی لذت اخذ میشود لذتی که همواره چیزی کم دارد و برای جبران کمبود خود میل
به تکرار دایم خود دارد. این تکرار موجب انباشتگی کمبود و تشنگی بیشتر سوژه در اخذ
ابژهی لذت میگردد.
کلید اصلی فراگفتار یا کلان روایت سرمایهدارانه مفهوم
بیگانهگی مارکس است و با استفاده از آن پسامارکسیسم متاخر میتواند گریز از کلانروایتها
را روشن کند. سرمایهداری در نهایت به لیبرال دموکراسی ختم میشود و ازین رو میخواهد
نزد راندهگان از خویش هم وجههی مقبولی به خود ببخشد. ازین رو به راندهگان و
حاشیهنشینهای اجتماع مشروعیت مبارزهی خرد را میدهد اما آنها را از هر حرکت
رادیکال بنیانفکن، از هر کلانگفتار دیگر جز خویش بر حذر میدارد: اگر من نباشم
شما هم نخواهید بود. اگر جامعهی سرمایهدارانه نباشد حاشیهنشینها دیگر حاشیه
نه که متن خواهند بود و فراگفتار سرمایهدارانه این را نمیخواهد. اعتقاد نداشتن
به کلانروایتها یا فراگفتارها یعنی به رسمیت شناختن کلانروایت موجود: فراگفتار
سرمایهدارانه. فراگفتار سرمایهدارانه یک غیاب است: غیاب فراگفتار.
***
از منصور پویان مقالهای با عنوان «برخورد فوکویی با مساله
جنسیت در ایران» در مجلهی شعر آمده است که من در ادامه میکوشم بخشهای کوتاهی را
که به مسالهی جنسیت مربوط میشود نقد کنم و ازین طریق راهی به رویکرد خودم به این
مساله بگشایم. تنها به بخشهای انتهایی مقالهی پویان خواهم پرداخت نه چون به بخشهای
ابتدایی نقدی وارد نیست، بلکه قرار است در این وبلاگ نظریهای را بسط دهیم که برآن
است رویکردی جدید به مسالهی جنس و جنسیت ارائه کند.
پویان مینویسد: «جنسیت عبارت است از راهبردی در جهت
اداره، توليد و نظارت بر اندام آدميان و بر مناسبات اجتماعی آنها.» ضمن تفکیک جنس
و جنسیت به عنوان رفتار جنسی و هویت جنسی در ادامه میآورد: «اهمیت مناسبات جنسیتی
به معنای زنانگی و مردانگی، همانا در گرو شکلدهی به هویت انسانهاست و این فقط به
روابط بین مرد و زن محدود نمیشود. بحث در بارهی روابط جنسی و هویت ِ جنسیتی، حیطهی
ممنوعی است که فقط فقها، واجد صلاحیت ِ ابراز نظر و ورود بدان هستند. پس از
انقلاب، تعاریف دین از جنس و جنسیت، بخشی از اخلاق حاكم در ایران شد. کنترل بر سکس
و بدن زن، و ارائه تعاریف و فتاوی محدودکننده و سرکوبگر، از همین جا ناشی میشود.
تعریف دینی از رابطهی جنسی، باعث تحدید و کنترل رفتار جنسی شده، هویت فردی آدمی
را دگردیسه می کند. تعریف مردسالارانه و دیانتی از هویت جنسیتی همانا تعریف بر
اساس زنانگی ومردانگی است که زن را در چارچوب ِ نقش مادری و همسری مهار میکند.»
پویان با استفاده از روش فوکویی هرگونه ساختار یا روش
تولید را با ساختار قدرت جایگزین میکند. و ازین طریق میخواهد نظارت قدرت را بر
روابط جنسی به مثابه مهمترین گونه روابط انسانی نشان دهد. در مورد بند بالا باید
گفت مناسبات جنسیتی تنها به معنای زنانهگی و مردانهگی نیست و این ایراد بر
دیدگاه فوکویی وارد است که همچنان دوگانهی جنسیتی را به رسمیت میشناسد. به
علاوه چنان که لکان نشان داده است عمل جنسی از تولید هرگونه هویت جنسی عاجز است و
این نتیجهی برقراری ارتباط بین سوژه-ابژهی لذت است به جای سوژه-سوژه به مثابه
ماتریالیسم ناب. به علاوه این که پس از انقلاب تعاریف دینی جنس و جنسیت بخشی از
احکام اخلاقی ایران شد جای سوال دارد. پیش از انقلاب اسلامی نیز تعاریف جنسی و
جنسیتی دینی بود مگر این که پوستهی آرایش شدهی جامعهی ایرانی را به کل آن بسط
دهیم. در واقع مفاهیم جنسی و جنسیتی نه آن چنان سطحیاند که چنین در طول فرصتی
کوتاه دچار تغییر بنیادین گردند. تعریف دینی از رابطهی جنسی موجب تحدید و کنترل
رفتار جنسی میگردد اما پویان نادیده میگیرد که ذهنیت (تعریف دینی) باید تعینی
داشته باشد و این تعین خود ماییم. ماهیت دیالکتیکی مذهب هرگز نباید نادیده گرفته
شود. به علاوه تعریف دینی تنها گونهای تشدید شده از تعریف بزرگتری است که رفتار
جنسی را سرکوب میکند.
مشکل دیگر بند فوق در واژهی هویت است. آزادی جنسی جز با
نفی هویت جنسی به دست نمیآید و جانشین کردن هویت جنسی دینی با هر هویت جنسی دیگر تنها
تغییر شکل دادن مساله است به گونهای جدید و ناشناخته. آزادی جنسی باید به
برانداختن مفهوم جنسیت بیانجامد. در این مورد من مثالی را که پیشتر زدهام تکرار
میکنم: مبارزه بر علیه تبعیض نژادی نه با تعریف هویت جدید برای سیاهان که با
برانداختن مفهوم نژاد به عنوان یک عامل سرکوبگر به پیروزی رسید. (مراجعه کنید به
مقالهی «جنسیت وجود ندارد» در همین وبلاگ)
در ادامه و با استفاده از روشی مکانیکی و نه حتی فوکویی
پویان به مساله حجاب میپردازد. وی مینویسد: «روسری و چادر برای کنترل جنسی زن و
بمنظور تحقیر جنسیتاش ابداع شده تا بدین طریق با زور هم که شده تعریف عقب ماندهای
از زن بودن را به خوردش بدهند.» باز در این جمله ماهیت دیالکتیکی امر اجتماعی نادیده گرفته شده
است. بر اساس نظر لکان در فراگفتار سرمایهدارانه سوژه همواره برای اخذ لذت بیشتر
ابژهی لذت را تبدیل به ابژهی متعالی میکند. رفتار عاشقانهی قرون وسطایی مورد
تحلیل بودریار در اغوا ازین منظر قابل توجیه است و همچنین حجاب در مذاهب سامی. ابژهی
لذت از طریق پرهیز از نزدیکی و به تاخیر انداختن ارگاسم تبدیل به ابژهی دور از
دست ِ ارزشمند میشود، بنابراین زن در حجاب واقعن گوهری است در صدف اگر زن را فقط گوهری
بدانیم که فقط هنگام راست کردن به درد لذت بردن میخورد. مساله این نیست که باید
حجاب را دور انداخت مساله این است که سوژه (زن و مرد) به ابژهی لذت فروکاسته
نشود.
سطری که اخیرن از پویان نقل شد آغاز سه بخش از مقالهی
اوست که به مسالهی حجاب در ایران میپردازد و من سر آن ندارم که دیگر به این سه
بخش بپردازم. زیرا در بند فوق نشان دادیم که حجاب و رفع آن نه مسالهی اصلی و نه
علت که معلول امر مهمتری است که نیاز به شکافتن بیشتر دارد. یعنی پرسش اصلی این
است که چه طور سوژهی انسانی به ابژهی لذت تبدیل میشود و چه طور میتوان جایگاه
وی را بهش برگرداند؟ این مساله دیدگاه مرا در مورد مساله جنسیت کاملن روشن خواهد
کرد اما پیش از آن به بند آخر مقالهی پویان میپردازم و سعی میکنم جمعبندی وی
را هم نقد کنم.
«دسته بندیهای جنسیتی و روابط قدرت همانا ریشه در قال و
مقالهای زبانی دارد. زبان ساختار ِ روایی "جنس" و "جنسیت" را تولید نموده، بدین نحو از رژیمهای متعدد ِ
قدرت حمایت میکند. » این جمله مرا به یاد بارکلی میاندازد و لابد ایدزی که فوکو را
از پا درآورد فاقد معنا بود اگر از آن با کسی سخن نمیگفت. بودریار در نقد فوکو مینویسد:
«دربارهی فرض محوری فوکو بسیار میتوان گفت: فوکو میگوید که سرکوب روابط جنسی
هرگز وجود نداشته بلکه برعکس منعی علیه سخنگویی از آن یا به سخن درآوردن آن در
میان بوده و اجباری به اقرار و اعتراف به بیان، به فرآوری روابط جنسی. سرکوب فقط
یک فریب است بهانهای برای کتمان سرسپاری کل یک فرهنگ به نیاز جنسی ... با این حال
دقت کنید که این سرسپاری به هیچ رو در حسرت همان سرکوب مطلوب سابق نیست و چه فرقی
دارد که از سرکوب بگوییم یا از شیوهی القا شدهی سخنگویی؟ این فقط یک مسالهی
اصطلاحشناسانه است ... اما سخنگویی دربارهی تعابیر واقعن بیفایده است میتوان
گفت که سخنگویی دستور اولیه و اصلی است و سرکوب فقط یک انحراف از مسیر است یا این
که سرکوب در جایگاه نخست است و سخن فقط صورت امروزی تر آن است. آن چه در فرضیه
نخست (فرضیهی فوکو) آزارنده مینماید این است که اگر سرکوب یا دست کم اثر سرکوب
در جایی موجود باشد (و این را دشوار بتوان نفی کرد) آنگاه هیچ راهی برای تبیین آن
وجود ندارد. اگر قدرتها به اتکای القا، فرآوری و غضب کلام حیات دارند چه نیازی به
خیالپردازی در باب سرکوب برای طرح توازن قوا، برای موازنهی این قدرتهاست؟ از
سوی دیگر به این ترتیب بهتر میتوان دریافت که چرا سخن (یک نظام در آستانهی ثبات)
متعاقب سرکوبی میآید که فقط یک نظام قدرت بیثبات است؟
اگر رابطهی جنسی تنها هنگامی وجو دارد که از آن سخن گفته
و گفتمانی حول آن شکل گرفته و به آن اقرار شود پس پیش از آن که چیزی از آن بگوییم
چیست؟ چه گسستی است که این گفتمان روابط جنسی را موجودیت میبخشد و در رابطه با چه
چیز قرارش میدهد؟ ...» (فوکو را فراموش کن)
بند طولانی فوق و ادامهی آن در کتاب فوکو را فراموش کن
برای نقد ریشهی قدرت و سرکوب در قال و مقال زبانی کافی است. بودریار نشان میدهد
فرض فوکو به این نتیجه میانجامد که: «هیچ دلیلی دایر بر سرکوب وجود ندارد همه چیز
فرآوری است، هیچ چیز دلیل بر فرونشاندن نیست همه چیز دایر بر آزاد سازی است.» قرار
هم نیست که اشتباه فوکو و دریدا را تکرار کنیم. سرکوب جدای از گفتار و زبان نمود
بیرونی دارد و این نمود آشکارتر از آن است که به سادهگی کار فوکو نفی شود. اصولن
فکندن همهی معنای جهان به دوش زبان نیاز به فرض جامعهای بدون گفتار و کلام دارد
که هیچ لزومی ندارد چنین فرضی بکنیم به این دلیل ساده که جهان چنین نیست. سالها بچهبازی
و معنای فرهنگی آن در جامعهی ما وجود داشت بی آن که چیزی از آن گفته شود.
«پیوستگی میان ِ جنس و جنسیت و نیز روابط ِ میان ِ دو جنس
زیر سلطهی ساختارها و نهادهای قدرت قرار دارند که به طریق اولی، خود تجسمی بلافصل
از تولیدات ِ گفتمانی هستند. بدین قرار، گرهگشائی از معضل ِ جنس و جنسیت در ایران
منوط به دگرگونیهای گفتمانی است. البته باید خاطر نشان شد که چنین دگرگشتی؛ یعنی
شکستن ِ مرزبندی و محدودیتهای جنسیتی، با شکستن ِمرزبندی و محدودیت های حاکم بر
آزادی عجین است. »
پیوستگی میان جنس و جنسیت نه زیر سلطهی ساختارها و
نهادهای قدرت و نه تجسمی بلافصل از تولیدات گفتمانیاند. رابطهی جنسیت با قدرت
نمادین و گفتمان غالب رابطهای دیالکتیکی است و جنس چنان که نشان خواهم داد اساسن
فاقد معناست. همچنین دگرگونیهای گفتمانی، شکستن مرزبندیها و محدودیتهای جنسی و
آزاد ساختن فرد همه در رابطهی دیالکتیکی با یکدیگرند و یکی بدون دیگری هرگز به
دست نخواهد آمد.
«اخلاقیات و تعریفی که رژیم اسلامی از مسالهی جنسیت و
حقوق ِ جنسی ارائه میدهد، با جهان ِ واقع و با مبانی حقوق بشر هیچگونه سازگاری و
مناسبت ندارد. سنتگرایان سعی دارند حاکمیت ِ مقتدارانهای را بر جدول ِ ارزشها و
بر الگوهای رفتاری جامعه تحمیل کنند. احکام ِ پوشش و تنبیهات ِ مترتب بر انکار آن،
مکانیسمی است که توسط آن روابط ِ قدرت ِ پدرسالار تعریف خاص خود را از زنانگی و
مردانگی (مقولهی جنسیت) به صورت نظاممندی بر جامعه تحمیل میکند.»
آن چه که پویان به خاطر نگرش فوکویی و خردش نادیده میگیرد
پیوند مذهب و سرمایه است. پویان به تبع فوکو اصرار دارد که از دیدگاه مارکسیستی
دوری کند. وی پیوستهگی اخلاق اسلامی متاخر و اخلاق سرمایهدارانه را نادیده میگیرد.
دیدگاه خرد هر مساله را در محدوده خود بررسی میکند و از نگاه کلان به مساله سرباز
میزند. حتی اگر مقولهای چون پدرسالاری آثار و نتایج مشابهی در جوامع مختلف داشته
باشد.
«مطابق فرمان و احکام ِ علمای دین، که همگی از مردانند،
هویت و نقش اجتماعی زن (جنسیت) منوط به موجودیت فیزیولوژیکی زن (سکس) است. آنان
تعاریف پاکدامنی و کنشهای جنسیتی خود را از طریق ِارزشها و هنجارها بر فردیت و
ساختارهای شخصیت تحمیل میکنند. در این راستا، جامعهی متخاصم به زن هجوم میآورد
تا از طریق تسلیم او، مناسبات اجتماعی تحت فرمان درآید و طرح تفکیک ِ جنسی و
جنسیتی در جامعه عملی شود. بدینوسیله، زنان به مثابهی نیمی از جمعیت همانا جهان
نگری و اخلاقیاتی را درونی ِ پندارها و ذهنیت خود میکنند که بخش ِ مذهبی و سنتی
جامعه خواستار آنست. رژیم اسلامی از طریق فشار مذهبی و با اجرای سیستم تحقیر و
تنبیه میخواهد زنان را نسبت به سرنوشت ِ روانی-اجتماعی خویش مشکوک کرده، آنان را
تحت الزامات تن شناختی، از آزادیهای برابر حقوقی محروم سازد.»
مقالهی پویان با بند فوق پایان میپذیرد بدون آن که به
مقاومت خرد که همواره در برابر قدرت قرار دارد اشارهای شود. با توجه به نگاهی که
پویان به مساله حجاب در این مقاله داشته است شخصن امیدوار بودم در مورد چهگونگی
مقابله با حجاب نظری بدهد. این که گروههای حاشیهای و رانده در نظام اسلامی چهگونه
میتوانند به مقابله با امری بپردازند که سرپیچی از آن بهایی سنگین دارد مسالهای
است برانگیزنده و جذاب. اما چه لزومی دارد که برخلاف نظر فوکو این نیروهای خرد در
یک قالب بزرگتر متحد نشوند؟ هیچ چیز ریزومیتر از ساختار عصبی مغز آدمی نیست، بین
سلولهای مغز شبکهی ارتباطی گستردهای وجود دارد که به پیچیدهگی روابط انسانی
است و این شبکهی ریزومی با وجود تقسیم دقیق وظایف چنان کلیتی را میسازد که تفکیک
آن به عناصر سازندهی خودبسنده به نظر محال میآید. دیدگاه فوکویی میخواهد از هر
فراگفتاری بگریزد اما خود در دامان فراگفتاری ناشناخته میافتد و دقیقن کسانی را
خلع سلاح میکند که میخواهد از آنها دفاع کند.
در واقع یک فراگفتار وجود دارد و پستمدرنیسم خصلتهای آن
را برای ما برشمرده است (و مرا قصد آن نیست که این خصلتها را دوباره اینجا تکرار
کنم و تنها به انگارهی لکان از آن اشارهای میکنم). در فراگفتار سرمایهدارانه
سوژه به ابژهی لذت تبدیل میشود، گرفتار در چرخهی سرگیجهآور تولید و انباشت سرمایه
که سوژه را لحظه به لحظه تهیدستتر از پیش وامیگذارد، سوژه هرگز به ارضا و به
آرامش نمیرسد، همواره در حال تخلیه است همواره در حال انزال و تشنهتر از پیش
برای تملک کالا. چنین است که لکان میگوید در فراگفتار سرمایهدارانه همه پرولترند.
در فراگفتار سرمایهداری اضافه ارزش دیگر توسط سرمایهدار مصرف نمیشود، اضافه
ارزش وارد چرخهی تولید میگردد، بنابراین فراگفتار سرمایهدارانه همواره با خلا
لذت لیبیدینال روبه روست نه با انباشت آن و از این رو با سوژهی کالا شده در تضادست.
به این ترتیب لکان نتیجه میگیرد آن چه سوژه را در فراگفتار سرمایهدارانه به پیش
میراند عشق و میل است نه ژوییسانس (لذت لیبیدینال) که ابژهی لذت را به صورت ابژهی
متعالی فرامینهد. و با توجه یه این که فراگفتار سرمایهداری از ایجاد پیوند میان
سوژهها عاجز است (ارتباط تنها بین سوژه و ابژهی لذت برقرار میشود) سوژه تنها
راه ایجاد پیوند را در تشکیل خانواده میجوید. به نظر لکان در جوامع پیشسرمایهدارانه
(که هنوز توسط ایدئولوژی به پیش رانده میشوند) قضیه کاملن برعکس است: تشکیل
خانواده روشی است برای جلوگیری از ایجاد سایر انواع پیوندها بین سوژهها.
مرگ جنسیت دقیقن خلاف آن چیزی است که فراگفتار سرمایهدارانه
میخواهد. جنسیت همواره تایید و تاکیدی بر خصلت کالایی لذت بوده است. منظور من از
مرگ لذت نه دیدگاهی است که بودریار دارد. بودریار تاکید میکند که در جامعهی
امروز چون همه چیز جنسی است پس دیگر هیچ چیز جنسی نیست، او از اغوای داغ سخن میگوید
پس عجیب نیست که به استقبال مد برود. بودریار مد را زیباتر از زیبا مینامد یک
فرازیبا. وی میگوید: «من زن را غیاب میل میدانم. ربط یا بیربطی این مساله به
زنان واقعی اهمیت چندانی ندارد. این درک من از زنانهگی است ... برای من زنانهگی
غیرقطبی است. برخلاف وضع مردانهگی، زن اصلن محوریت مضطربانهای به رابطهی جنسی
نمیبخشد، زن میتواند خود را دگرگون کند ... زنانهگی در برخی افراد، مرد یا زن،
جلوه میکند اما زن ابژهای است که همهی نااستواریهای میل را به معرض دید میگذارد.
نمایش عشق یکسر[؟] با مردان است و نمایش سحر یکسر[؟] با زنان.» (بودریار را فرموش
کن) لازم نیست تاکید کنیم که دیدگاه بودریار به تمامی ابژکتیو است. بودریار هنوز
در دام کالای جنسی اسیر است و هیچ راه گریزی ازین فراواقعیت جستوجو نمیکند،
انگار در این پایان تاریخ هیچ راهی جز انفعال برابر ما نیست.
مردانهگی و زنانهگی را فراموش کنید این دو به دنیای ابژکتیو
تعلق دارند. در دنیای ابژکتیو وقتی میگوییم زن مرادمان ابژهی لذت است، یک
نمایشگر سحر، یک مانکن فرازیبا و مرد یعنی یک ماشین خستهگی ناپذیر تولید عشق. اما
دیگر نمیتوان هیچ تعریف صلب و قاطعی از مردانهگی یا زنانهگی به دست داد. مرگ
جنسیت زمانی رخ داد که توانستیم جنس و جنسیت را از یکدیگر تفکیک کنیم. به این
ترتیب جنس یکسره بیمعنا شد. یعنی دیگر مهم نیست با یک آلت مردانه به دنیا بیاییم
یا زنانه. این دو هیچ مفهومی ندارند، هیچ خصلتی به هیچ سوژهای نمیبخشند. تنها
جنسیت نهاده وجود دارد، جنسیتی که از دستگاه تکثیر خانواده اخذ میشود و آرزو دارد
به یاری جنسیت نهاده خود را بازتولید کند. با شناخت هر چه بیشتر پیوستار جنسی به
عنوان امری فرهنگی-اکتسابی هدف باید تغییر دادن بنیادین آن باشد.