تبليغاتX
فریدا - جنسیت وجود ندارد

یک
جنس تفاوت در اندام‌هاست که انسان با آن زاده می‌شود تفاوت در هورمون‌ها، اختلاف درمحرک‌های صرفن شیمایی. آن‌چه از ژن‌ها برمی‌آید. جنس یک امر پیشینی غیرقابل تغییر است.
جنسیت نه یک امر پیشینی که محیطی، اعتباری و اکتسابی است. جنسیت از محیط تربیتی اخذ می‌شود. در واقع هیچ دوگانه‌ی جنسی وجود ندارد منطق جنسیت منطق فازی است. هر فرد وزنی از زنانه‌گی و مردانه‌گی دارد. مجموعه‌ای از نظام‌های رفتاری ارزش نمادین جنسی یافته‌اند بی‌آن‌که ذاتن و ماهیتن جنسی باشند.
فرض کنیم زن‌بودن را با 1 و مرد بودن را با صفر نشان دهیم. منطق جدید می‌گوید متغیرها (افراد آدمی) باید یکی از این دو مقدار را اختیار کنند. یعنی گزاره باید درست یا غلط باشد. در منطق جدید (و کلاسیک) چنین امری بدیهی و البته طبیعی تلقی می‌شود و هر کس غیر ازین دو باشد محال، خطای آفرینش، لغزش طبیعت یا یک پارازیت تلقی می‌شود. اما در منطق فازی، متغیر وزنی بین دو حد اختیار می‌کند. هیچ گزاره‌ای مطلقن درست یا نادرست نیست بلکه وزنی از درستی یا نادرستی دارد. جنسیت نیز وزنی بین زن‌ بودن و مرد بودن اختیار می‌کند و این وزن نه یک امر پیشینی که یکسره اکتسابی، اعتباری و محیطی است. به این معنا که: 1 جنسیت توسط محیط به فرد آموخته می‌شود، 2 نمادهای جنسی لزومن در دو محیط مختلف بر یک جنس دلالت نمی‌کنند یعنی امری در یک محیط مربوط به جنس مرد و در محیط دیگر به جنس زن نسبت داده می‌شود، 3 جنسیت ساخته‌ی محیط است و نه هیچ چیز دیگر. به این ترتیب جنسیت امری است پویا که با محیط رابطه‌ی دیالکتیکی دارد: جنسیت فرد همواره در حال تغییر است (مثل چرخه‌های هم‌جنس‌گرایی و دگرجنس‌گرایی که در اثر تروما در زمان‌های مختلف در یک فرد بروز می‌کند). در نظام دوجنسی وزن‌های مختلف جنسیتی تعین نمی‌یابند و جنسیت به این دوگانه فروکاسته می‌شود.
به این ترتیب ملاحظه می‌گردد که تعمیم دادن دوگانه‌ی جنس بر جنسیت خطاست. دوگانه‌ی زن-مرد ساخته‌ی جامعه‌ی طبقاتی است که همواره تمایل دارد اختلاف بین افراد را به نحوی طبیعی جلوه دهد. دوگانه‌ی زن-مرد هیچ معنایی ندارد وقتی تغییر رفتارهای جنسیتی چنان گسترده و چنان تدریجی است که وجود فرد با هر وزنی از جنسیت امکان می‌یابد. واژه‌های زن و مرد دلالت خود را بر رفتارها و نظام‌های روانی از دست می‌دهند و تنها می‌توانند نشان‌دهنده‌ی اختلاف دراندام‌ها یا ژن‌ها باشند. (من کاملن آگاهم که در پاراگراف بالا به جای واژه‌های زن و مرد باید «یکی از حدود جنسیتی» را به کار می‌بردم اما این کاربرد در ابتدای امر موجب گمراهی می‌شد. با توضیح اخیر امیدوارم مطلب روشن شده باشد که معانی زن و مرد در پاراگراف مذکور نه دوگانه‌ی جنسی بلکه حدودی است که در انتهای نظام‌ روانی جنسیتی قرار می‌گیرند) برای آشکار شدن مساله مثالی ملموس می‌زنم: رنگ موی همه‌ی افراد چیزی است بین سیاه و بور. اما تغییر تدریجی رنگ موه بین سیاهی مطلق و بوری مطلق از تقسیم‌بندی افراد به دو دسته‌ی موسیاه و موبور جلوگیری می‌کند. جنسیت هم دارای تغییرات تدریجی فرد به فردی‌ست که ثبت و مشاهده‌شان به ساده‌گی امکان‌پذیر نیست و تنها در سال‌های اخیر به مدد تصادف (مانند آنچه برای ماریا پاتینیو رخ داد) و تلاش فمینیست‌ها بوده که مساله تا حدودی روشن شده است. چنین مشاهداتی همواره نتایجی متناقض با پیش فرض‌های جنسیتی به دنبال داشته‌اند.
دوگانه‌ی جنسی بی‌معناست و هیچ تعبیری ندارد. آن‌چه در تعیین رفتار فرد تاثیر دارد جنسیت است که امری‌ست پویا و همواره در حال تغییر. مردی می‌تواند بیش از تمام زنان به مردان تمایل داشته باشد یا زن و مرد به یک اندازه امکان دارد متجاوز یا منفعل باشند بسته به وزن جنسیتی که از محیط اخذ کرده‌اند. بنابرین برای یکی شدن شرایط زیستی برای زن ومرد محیط باید تغییر یابد و این تغییر درست زمانی آغاز می‌شود که افراد به محیطی بودن رفتارهای جنسیتی‌ و اعتباری و اکتسابی بودن آن آگاه شوند.

دو
فرض هرگونه اختلاف طبیعی و پیشینی بین افراد ناچار به مفهوم کاست یا تئوری فاشیسم می‌انجامد. این فرض از اساس نادرست است نه این که ما ناچار باشیم به علت نتایج غلط آن موضع دیگری بگیریم. همه‌ی اختلاف‌ها و تفاوت‌ها ساخته‌ی محیط است و توارث دستاویزی است بسیار سست برای اثبات تفاوت‌های جنسیتی. توارث هم ساخته‌ی محیط است و تجربه‌ی مهاجران نشان داده است که توارث تا چه اندازه می‌تواند کم اثر باشد وقتی نظام روانی محیط از اساس تغییر یابد. کافی است مناسبات تقسیم کار تغییر کنند تا مفهوم جنسیت به تمامی واژگون شود.
انسان‌ها برابر و در محیط‌های نابرابر زاده ‌می‌شوند. برابر در حق و نابرابر در فرصت‌، محیط فرصت‌ها را یکسان تقسیم نمی‌کند. هیچ کس ذاتن حق دست‌یابی به امکانات بیشتر را ندارد. اگر چنین فرضی خلاف مشاهدات و وضع کنونی جامعه است به علت سال‌ها استیلای جامعه‌ی طبقاتی است که فرصت‌ها را به صورت نابرابر توزیع کرده است. لیبرالیسم برآن است که برابری سه وجه دارد: «برابری ذاتی»، «برابری در فرصت‌ها»، و «برابری در نتیجه» و طبعن با این تقسیم‌بندی «برابری ذاتی» و «برابری در نتیجه» را نفی می‌کند. فمینیسم بورژوایی با همین استدلال تنها به دنبال دست یافتن به برابری در فرصت‌هاست. غافل ازین که با یک تلنگر ِ نظام الهی لیبرالی تمامی کاخ بورژوایی برابری فرو می‌ریزد: اختلاف بین زن و مرد طبیعی است باید به حکم طبیعت گردن نهاد. اما این دیدگاه دو چیز را نادیده می‌گیرد: دیالکتیک و تاریخیت. «برابری ذاتی» به معنای برابر همه‌ی انسان‌ها از استعداد یکسان است که ادعا می‌شود با آن‌چه در جامعه دیده می‌شود خود به خود نفی می‌شود زیرا انسان‌ها هنگام زاده شدن فاقد استعدادهای یکسان‌اند. اما چنین فرضی اساسن غلط است. زیرا هیچ معیار و روش قابل اتکا برای سنجش استعدادهای افراد در بدو تولد وجود ندارد و مهم‌تر از آن زاده شدن نیز در محیط روی می‌دهد و خود به لحاظ دیالکتیکی محصولی است که مناسبات آن از پیش تعیین شده است. به علاوه همان طور که گفته شد چنین فرضی همواره به فاشیسم می‌انجامد زیرا طبقه‌ی سلطه‌گر ادعا می‌کند به علت استعدادهای برتر خویش حق دارد قدرتمند باشد. به این ترتیب نفی «برابری در نتیجه» نیز خود به خود طرد می‌شود. لیبرالیسم معتقد است که اعمال یکسان افراد متفاوت نتیجه‌ی متفاوتی به دنبال دارند. هیچ دلیلی وجود ندارد که اگر جای نیوتن با هر کودک دیگری عوض می‌شد نیوتن دیگری به جایش ساخته نمی‌شد یا جاذبه کشف نمی‌شد. نیوتن محصول محیطی بود که وی را ساخته بود و اصولن تجربه‌ی ادعای لیبرال‌ها محال است. لیبرالیسم می‌خواهد برابری را به «برابری در فرصت» فروکاهد و به این منظور ناچار است مناسبات جامعه‌ را طبیعی جلوه دهد. برابری حتی اگر در فرصت‌ها وجود داشته باشد (که تحقق آن در جامعه‌ی سرمایه‌داری محال است) ناچار باید به برابری در نتیجه  و برابری ذاتی  بیانجامد.
با توضیح بالا امیدوارم روشن شده باشد که هر عامل ایجاد تفاوت‌ بین افراد باید نفی شود از جمله جنسیت. نفی جنسیت به معنای نفی نظام نمادین جنسیت سرمایه‌دارانه و برانداختن هر گونه تقسیم‌بندی جنسیتی است. جنسیت وجود ندارد.

سه

جنسیت محصول تولید طبقاتی و تولید طبقاتی محصول جامعه‌ی طبقاتی است. نه فقط جنسیت که هر محصول دیگر که بازتولید طبقات را یاری کند باید برانداخته شود. برخورد با مساله‌ی تبعیض جنسی و دوگانه‌ی جنسی بورژوایی به اندازه‌ی کافی رادیکال نبوده است. آنتی‌تز دیگرجنس‌گرایی ِ بورژوایی نه هم‌جنس‌گرایی که طرد جنسیت از صحنه‌ی اجتماع و در نهایت از عمل جنسی‌ست. با طرد جنسیت، فرد در انتخاب شریک جنسی خویش آزاد گذاشته می‌شود. طرد جنسیت نابودی نظام جنسی نیست شناخت عواملی روانی‌ست که این نظام را تشکیل داده‌اند.

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 اردیبهشت1387   توسط طاهر رهبری  |