تبليغاتX
فریدا - فالوس-اندر زیستن

در ادامه‌ی بحث چند پرسش را پاسخ می‌دهم و سعی می‌کنم روی مواردی که در نوشته‌های پیشین گفته شده بیشتر تامل کنم.

در گفتارهای پیشین تمایز میان جنس و جنسیت را بیان کردیم و سعی کردیم نشان دهیم جنسیت امری‌ست اعتباری اکتسابی و نسبی. در این گفتارها نامشروع بودن جنسیت پیش فرض گرفته شده بود و هیچ قصد این نبود که نامشروع بودن جنسیت را از اعتباری بودن آن نتیجه بگیریم. اگر اثبات شود که امر نامشروعی محیطی و اکتسابی است دیگر برانداختنش ساده‌ست زیرا تنها باید باورهای نادرست پیشینی خود را درباره‌ی آن تغییر دهیم. همچنین گفتیم جنس چندگانه است و نه دوگانه و باز همین چندگانه‌گی  به خودی خود بی‌معناست. اما جنسیت به عنوان عاملی موثر در رفتارها ، امری‌ست اعتباری ، اکتسابی از محیط و برای هر فردی وزنی از جنسیت وجود دارد.

 

مشروعیت نظام جنسی دقیقن جایی زیر سوال می‌رود که با مفهوم نظام طبقاتی پیوند می‌یابد. جنسیت همواره جزو ابزارهای قدرتمند نظام پدرسالارانه سرکوب بوده است و ازین رو نامشروع بودن آن بدیهی به نظر می‌رسد اما بررسی رابطه‌ی جنسیت با بنیادهای جامعه‌ی طبقاتی نامشروع بودن آن را اثبات می‌کند. همان طور که پیش ازین گفتیم ستم بر اقلیت‌های جنسیتی نه عدول از نظام اخلاقی که درواقع نظام اخلاقی جامعه‌ی طبقاتی است. جامعه‌ی طبقاتی جز با سرکوب اقلیت‌های جنسی زیر سوال می‌رود. برانداختن این سرکوب بخشی از مبارزه‌ی بزرگتری است برای برانداختن جامعه‌ی طبقاتی.

 

هگل معتقد است انسان برای واقعیت بخشیدن به خویش می‌باید خود را عینیت بخشد و به نظر مارکس عینیت آدمی نه در اندیشیدن هگلی که در کار است که به چنگ می‌آید. کار همان فرآیندی است که که «خود» را تعین می‌بخشد و در جامعه‌ی طبقاتی عینیت صورت ِ از خود بیگانه‌گی می‌گیرد. به این ترتیب جنسیت به عنوان یکی از محصولات جامعه‌ی طبقاتی تجسد بخشی از بیگانه‌گی فرد از خود است. جنسیت در جامعه‌ی طبقاتی توان تعین یافتن ندارد و به دوگانه‌ی زن-مرد فروکاسته می‌شود.

 

هگل در پدیدارشناسی روح تعبیری از مرحله‌ی اول آگاهی به خود دارد که به تقریب چنین است: نخستین واکنش ناهشیار یک خود در رویارویی با دیگری اظهار وجود در مقام یک خود دربرابر دیگری است هر خود نیازمند آن است که درراه اظهار وجود پیروزمندانه‌ی وجود خود ، خود ِ دیگر را براندازد یا نیست کند اما اگر واقعن قصد نابودی دیگری را داشته باشد به مراد خویش نخواهد رسید زیرا شرط آگاهی به وجود خود آن است که دیگری را به رسمیت بشناسد بدینسان رابطه‌ی خداوندگار-بنده به وجود می‌‌آید. خداوندگار کسی است که در کسب شناسایی از سوی دیگری کامیاب شود بدین معنا که خود را هم‌چون معیار ارزش دیگری به وی تحمیل می‌کند. بنده آن کسی است که خود حقیقی خویش را در دیگری می‌بیند. در ادامه هگل مراحل دیگر آگاهی به خود را با استفاده از دیالکتیک خویش شرح می‌دهد. اما تامل در همین بند نشان می‌دهد هر آگاهی به خود در ابتدا عملی جنسی است و به جای این که به یک معاشقه تبدیل شود در نظام طبقاتی تبدیل به یک تجاوز می‌گردد. همواره «خود»ی فالوس به دست ایستاده تا دیگری را تبدیل به مفعول تجاوز خود کند.

 

تعین یافتن جنسیت جز در آزادی جنسی و جز در تجربه‌ی بی‌واسطه‌ی آن‌چه در نهاد فرد امر جنسی نامیده می‌شود صورت نمی‌پذیرد. اما باید دقت شود که جنسیت امری‌ست دیالکتیکی و در رابطه با فرهنگ همچنین جنیست امری‌ست نامتناهی و امر نامتناهی همواره کمینه است. جنسیت مشروع وجود ندارد بلکه جنسیت همواره نامشروع است و از طریق نفی آن آزادی به چنگ می‌آید.

 

دوستی در نامه‌ای نوشته است: «من به انسان معتقدم نه به زن و مرد» این جمله ریشه در ذهنیت دوگانه انگاری دارد که برآن است دوگانه را با طرد تفاوت‌ها در فرآیندی ایده‌آلیستی یکی کند. اما نه طرد تفاوت‌ها که دقیقن فعلیت‌ یافتن تفاوت‌های جنسیتی است که به نفی جنسیت می‌انجامد. در واقع این جمله به شدت دو پهلوست زیرا جنسیت زدایی امری دو پهلوست. جنبه‌ی چرند آن همانی است که امروز در جامعه‌ی ما جاری‌ست که با گردن‌کلفتی ادعا می‌کند به انسان می‌اندیشم و با همان گردن کلفتی جنسیت‌زدایی می‌کند. روند جاری می‌خواهد هرگونه نشانه‌ی جنسیتی را از سطح اجتماع بروبد و نابود کند در حالی که نه جنسیت که تنها جنس دوگانه را به رسمیت می‌شناسد. به این ترتیب تجاوز تئوریزه می‌شود و فالوس مشروعیت می‌یابد. لزومی ندارد به خود زحمت تحلیل فلسفی بدهید کافی است نگاهی به آدم‌ها و در و دیوار پیرامون‌تان بکنید حضور فالوس را تا دسته حس می‌کنید.

 

جنسیت نفی فرد در مقام خودبوده‌گی است و فروکاستن فرد به عملکرد‌های جنسی. طرد جنسیت نفی در نفی که منجر به تعین خود در سطح اجتماعی می‌شود. برانداختن جنسیت یعنی تعین بخشیدن به آن‌چه فرد درواقع هست این است که وقتی وزن جنسیت از طریق عمل تعین یابد جنسیت طرد می‌شود. زمانی که جنسیت به عنوان امری پیرو منطق فازی فعلیت یابد تفاوت‌های جنسی از سطح پنهان فردی به سطح اجتماع فکنده می‌شود. مثال رنگ مو را در مقاله‌ی پیشین به خاطر آوریم در صورتی که تغییرات تدریجی پیش رویمان ‌باشد دوگانه‌گی معنا نخواهد داشت.

 

به این‌ترتیب هر تجربه‌ی جنسی چند‌گانه‌انگار را گامی در طرد جنسیت می‌دانم. در واقع فرد از نظر جنسی نه یکی از دوگانه‌ی زن یا مرد که زن یا مرد یا زن-مرد یا مرد-زن یا هیچکدام می‌تواند باشد و از نظر جنسیتی آمیخته‌ای از بی‌نهایت حالت ممکن بین زن و مرد در حالت آنالوگ. طیفی از جنسیت که هر مقداری بین دو حد آن قابل تصور است.

 

آن چه پیش ازین تجربه‌ی زنانه‌گی نامیده‌ام جز عمل جنسی چند‌گانه‌انگار نبوده است یعنی عمل جنسی برخلاف نرم دوگانه‌انگار جامعه‌ی طبقاتی. بنابراین هیچ تضادی بین نفی جنسیت و عمل جنسی به مثابه‌ی تجربه‌ی جنسیت در مقام عین وجود ندارد. طرد جنسیت در سایه‌ی عمل جنسی است که صورت می‌پذیرد.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 خرداد1387   توسط طاهر رهبری  |